عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

209

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

يافت و جز طول عمر و كشف چشمهء حيوان همه‌چيز خداوند به او داد همين كه از جيحون گذشته متوجّه عراق گرديد و به قومس رسيد و چنان مينمود كه عالم بمراد او در گردش است دفعة بخت از او برگشت و آنچه به او داده بود پس خواست و تمام جاه و مقامى كه نصيبش شده بود از او منتزع گرديد و بچنان درد شديدى مبتلا شد كه نه اطبّاء چارهء آن توانستند و نه حكماء بر آن فائق آمدند و نه اموال و قشونش مفيد واقع شدند ناچار بمصاحبت درد و مرافقت رنج و منادمت خوف و مؤانست حزن بطىّ طريق پرداخت . بطلميوس بامر اسكندر طالع او را ديد و گفت : فعلا خطرى متوجّه تو نيست مگر آنكه بر زمينى آهنين واقع شوى و سقفى از طلا بالاى سرت قرار داشته باشد آنوقت خطر متوجّه تست . اسكندر بشنيدن اين بيان خيالش آسوده شد و با آنكه روحش ضعيف بود حزنش خفيف گشت ولى در عوض بيماريش رو بشدّت نهاد . چون به نزديكى شهر زور رسيد خستگى سفر اين عالم و سفرى كه بعالم ديگر ميكرد او را عاجز ساخت ناچار شد از رنج راه لمحه‌اى بياسايد پس جوشنى بر زمين نهادند و او خود را بر آن افكند و چون حرارت آفتابش آزار ميداد بوسيلهء سپرى از طلا سايه بر او افكندند چون قدرى آرميد سقفى از طلا بالاى سر و بسترى از آهن زير خود ديد ، ديگر اميدى براى او باقى نماند و دانست كه اجلش فرا رسيده پس خود را به شهر زور رسانيد « 1 » و نامه‌اى براى تسلّى مادر نگاشته او را بصبر و اجر اخروى اندرز همى داد و به همين شرح نامه‌اى هم به روشنك نگاشته آنان و جانشينان و مصاحبين خود را به آخرين آرزوهاى خود « 2 » واقف ساخت و جان تسليم كرد و پس از چهارده سال سلطنت در سن سى و هشت

--> ( 1 ) از شاهنامه : همانشب سكندر ببابل رسيد * مهان را بديدار خود شاد ديد ببابل همان روز شد دردمند * بدانست كآمد بتنگى گزند بفرمود تا تخت بيرون برند * از ايوان شاهى بهامون برند ز بيمارى او غمى شد سپاه * كه بيرنگ ديدند رخسار شاه چنين گفت قيصر بآواى نرم * كه ترسنده باشيد و باراى و شرم پس از من شما را همين است كار * نه با من همى بد كند روزگار بگفت اين و جانش برآمد ز تن * شد آن نامور شاه لشگرشكن * * * ( 2 ) از گلستان : گفت چشم تنگ دنيادار را * يا قناعت پر كند يا خاك گور !